بدترينِ برادرانت، كسي است كه تو را به باطل، خشنود سازد . [امام علي عليه السلام]

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ سلسله خاطرات پراکنده ي بي ربطي از من(يكشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 12:40 صبح )

از آنجا که سر و صداي تعدادي از دوستان در آمده و بر سر مبارکمان نهيب مي زنند که چرا وبلاگتان را آپ نمي کنيد، (و البته نمي دانيم چرا متوجه اين موضوع  نمي شوند که خب لابد، صاحب وبلاگ مطلب قابل توجهي جهت استفاده ي بازديدکنندگان معزز ندارند،) بر آن شديم تا با ذکر خاطراتي پراکنده و بي ربط، خاطر عزيزان را مشوش و مکدر سازيم. هر گونه گلايه مردود است که خود خواسته ايد. اين شما و اين خاطرات:
اول: چند ماهي پيش جواني خوش قد و بالا از اقوام ما، که خاطرش بسيار برايمان عزيز بود، به دليل ابتلا به بيماري بسيار مهلکي از ميان ما رفت. خاطرمان بسي غمگين بود و غمگين تر، از آن بوديم که هر از گاهي اخباري و اقوالي از نزديکان آن مرحوم به گوشمان مي رسيد مبني بر گلايه هاي ايشان از حضرت لايموت که در حق ايشان کم لطفي نموده و حتي پا را فراتر نهاده و خداوند سبحان را در اين فقره متهم به ظالميت مي نمودند و حضرت حق را بابت برآورده نکردن حاجتشان مورد شماتت قرار مي دادند. از اين اقوال و اخبار، بر اين نتيجه شديم که گويي ما خدا را فقط با برخي صفاتش مي خواهيم. براي مثال خداي رحمان و رحيم را؛ يا مثلاً خداي غفار و تواب را. خداي رزاق را که ديگر بسيار دوست مي داريم. ليکن خداي قهار را اصلاً دوست نمي داريم و قهاريتش را با ظالميتش يکي مي پنداريم. درد هم بر سر همين است که نمي خواهيم رب العالمين را با تمامي صفاتش بپذيريم و بپرستيم.
از جمله ي ديگر دردها اين که ما حضرت حق را و نيز خاندان عصمت و طهارت (عليهم السلام) را صرفاً براي رفع حاجات دنيوي خويش مي خواهيم يا بهتر بگوييم، رفع حاجات دنيوي خويش را تنها وظيفه ي ايشان مي دانيم. گويي تنها مأموريت ايشان، به واسطه ي نيرويي ماورايي که دارند و معلوممان هم نيست از کجايش آورده اند، رفع اين حاجات ماست. اصلاً هم به اين کار نداريم که تا چه اندازه و کجاها و در چه مواردي صلاح است به ياري مان بيايند و نيز اصلاً به اين هم کاري نداريم که اين خاندان، براي رفع حاجات دنيوي خويش و مشابه حاجات کنوني ما، تا چه اندازه به نيروي ماورايي خود متوسل مي شدند. پيرامون اين قضايا بحث بسيار است. ان شاءالله در فرصتي ديگر و اينک فقط به ذکر اين نکته بسنده مي کنيم که به قول شاعر:
قربونت برم خدايا چقدر غريبي رو زمين.


***


دوم: از جمله نا به ساماني هاي سازمان صدا و سيماي ما هم اين که اين بنده ي سراپا تقصير، مدتي عضو هيئت نويسندگان يکي از برنامه هاي بسيار فاخر اين سازمان مکرم بودم. از آنجا که نزديک ايام کريسمس مي شديم، بي مناسبت نديديم که متني بنويسيم و فرا رسيدن اين ايام را به هم وطنان مسيحي تبريک بگوييم و در آن از وحدت بين اديان بگوييم و مرام و معرفت خود را در پي اهانت هاي بعضي مسيحي نماها، به رخ ايشان بکشيم. اين پيشنهادات را نيز با مسئولين اين برنامه در ميان گذاشتيم و البته پاسخ دندان شکني هم گرفتيم. گفتند: «بنا به اهانت هاي روزنامه نگاران مسيحي نماي دانمارکي به ساحت مقدس پيامبر اسلام(ص)، ما نيز در اقدامي تلافي جويانه هرگونه اشاره اي به مناسبت هاي اين ايام را تحريم نموديم. خواهشاً اشاره اي هم به نام و ولادت خود حضرت مسيح (ع) ننماييد.» اين رفتار مقايسه شود با مرام و مسلک خود پيامبر اسلام(ص).


***


سوم: از آنجا که به دليل خاطره ي پيشين بسي سرخورده شده بوديم، تصميم گرفتيم که شخصاً اقدام کنيم و به اتفاق همکارانمان در خانه شهرياران جوان (که مکاني است که تعدادي جوان جَک و جلف به امور جنگولک بازي مشغولند،) طي اقدامي کاملاً غير جنگولکبازانه - که کاملاً از ما بعيد بود جهت عرض تبريک سال نو مسيحي به يکي از کليساهاي نزديک رفتيم. خوشحالي غيرمنتظره و حرف هاي آنان به جاي خوشحال نمودنمان بيشتر ناراحتمان کرد. حرف هايي که مزه تلخي داشت. از ادعاي آنان مبني بر مهاجرت بي رويه ي هم وطنان مسيحي و بي توجهي مسئولين مملکتي به ايشان، حالمان بسيار گرفته شد. خوشحالي آنان هم بيشتر به اين دليل بود که به قول خودشان از سوي تعدادي از هم وطنان مسلمانشان، دست کم در آستانه بزرگترين عيدشان، ديده شدند. در پايان کارمان هم نيم ساعتي با خادم آن کليسا هم صحبت شديم. چقدر با حرارت حرف مي زد از نقش خدا در زندگي انسان. و ما چه قدر ياد فيلم محمد رسول الله (ص) مي افتاديم و آن حرف نجاشي پادشاه حبشه که با چوبدستي خطي بر زمين کشيد و گفت: «فاصله دين ما با دين شما به اندازه ي  اين خط، باريک است.»
(ببخشيد اگر خاطره ي اخير، با خاطره ي قبلي کمي مرتبطاتي داشت.)


***


چهارم: گفتيم در همان محل کارمان که ذکر رفت کانوني تشکيل دهيم و در آن به امور ديني و مذهبي بپردازيم. تصميم را که با همکارانمان (همان جوانان جَک و جلف) درميان گذاشتيم، واکنش هاي جالبي دريافت نموديم. اولي از آنجا که با ما رودربايستي داشت، با اغماض گفت: «اشکالش چيه؟» دومي چيزي نگفت، فقط لب و لوچه اش را کمي تا قسمتي کج و کوله نمود. سومي طي کلامي گوهربار فرمود: «چرا دين؟ چرا مذهب؟ اين همه سوژه و مطلب.» چهارمي گفت: «راجع به اين موضوعات بسيار کار شده، ما ديگر راه آنها را نرويم و وقت خود را تلف نکنيم.» و خلاصه از سوي دوستان و همکاران بسيار تشويق و ترغيب شديم و در نهايت به اين نتيجه رسيديم که دين گريزي، مسئله اي بسيار بغرنج در ميان عامه ي نسل جوان است. به مقامات بالا پيشنهاد داديم علل اين موضوع را به کنکاش يا همان چالش بکشيم و کما في السابق جواب دندان شکني دريافت نموديم: «نشر اکاذيب نکنيد آقا. مگر جوانان ما دين گريزند!؟»


***


پنجم: که خاطره ي جگرسوزي است. باز هم حمله، باز هم تهمت، باز هم مظلوميت. حمله به ساحت مقدس حضرت ختمي مرتبت (ص). حمله به غزه. و جگر که ديگر پاره پاره است. تا کي توان صبوري؟


***


ششم: طي دو سال و نيم اخير براي چهارمين بار قطعنامه اي ناچيز عليه مان صادر شد. از آنجا که هواي اوين رفتن در سر نداريم، اين خاطره را بدون شرح به حال خود وا مي گذاريم. ضمناً اين را هم اضافه کنيم که اينها شايد براي شما خبر باشد، ليکن براي ما به تمامي خاطره است.


***


هفتم: امروز بيست و نهم صفر بود و مصادف با سالروز شهادت آقا علي بن موسي الرضا (ع). دو ماهي مي شود که حال و روز خوشي نداريم و اين خاصيت اين ايام است. محرم و صفر امسال بيش از پيش راجع به مظلوميت خاندان نبوت فکر نموديم و ادامه تاريخي آن را همانند گذشته، در غزه مشاهده نموديم. و اما نتيجه ي اين دو ماه فکر کردن ما:
در مظلوميت اين خاندان همين بس که شيعيان و پيروان ايشان، کم همتاني چو من باشند.


***


هشتم: قرار بود چند خاطره برايتان نقل کنيم که درد دلمان چونان دهان کروکديلان باز شد. بابت سردرد عارض شده بسي پوزش مي طلبيم. زياده عرضي نيست. تا سلسله خاطرات پراکنده ي بي ربط بعدي،


بدرود...


 


» حميدرضا پورملاجمال
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ اي اصل نميرندگي نسل نميران(جمعه 28 دي 1386 ساعت 11:20 عصر )

اي خون اصيلت به شتک ها ز غديران
افشانده شرف ها به بلنداي دليران
جاري شده از کرب و بلا آمده، آنگاه
آميخته با خون سياووش در ايران
تو اختر سرخي که به انگيزه ي تکثير
ترکيد بر آيينه ي خورشيدضميران
اي جوهر سرداري سرهاي بريده
وي اصل نميرندگي نسل نميران
خرگاه تو مي سوخت در انديشه ي تاريخ
هرگاه که آتش زده شد بيشه ي شيران
آن شب چه شبي بود که ديدند خلايق
نظم تو پراکنده و اردوي تو ويران
وان روز که با بيرقي از يک تن بي سر
تا شام شدي قافله سالار اسيران
تا باغ شقايق بشوند و بشکوفند
بايد که ز خون تو بنوشند کويران
تا اندکي از حق سخن را بگزارند
بايد که ز خونت بنگارند دبيران
               ***
حدّ تو رثا نيست، عزاي تو حماسه است
اي کاسته شأن تو از اين معرکه گيران
*
*
*
سخت بود... خيلي سخت...
خواستم از عاشورا بنويسم و نتوانستم... چه کاغذها که سياه کردم و نشد...       
نتوانستم حرفي بزنم بي آنکه عقيم نماند...
و نشد که اندکي از حق سخن را بگزارم...
و نشد بنويسم که چقدر مي نازم به همتت که بزرگ حماسه ي تاريخ را رقم زد و مايه ي مباهات دادخواهان عالم شد...
و نشد بنويسم که چه اندازه دلتنگم از معرکه  گيراني که البته نتوانسته اند از شأن تو بکاهند. هم آنان که صدايشان هر چند بلند و کرکننده بود و تعدادشان هر چقدر زياد، نتوانستند مانع رسيدن پيام «هل من ناصر ينصرني» به اهلش شوند...
و نشد بنويسم که چقدر دلتنگم از آنان که تو را افسانه مي خوانند (عجبا که دشمنانت هم اينگونه بي انصاف نگفته اند)...
و نشد بنويسم که چقدر دلتنگم از آنان که تو را و دين جدت را فقط براي رفع حاجات دنيوي مي خواهند...
و نشد بنويسم که چقدر دلتنگم براي مظلوميت تو و خاندانت که هنوز مظلوم ترينِ عالميد. کي قرار است بشر دين خود را به شما ادا کند؟...
و نشد بنويسم که چقدر شادانم از اين که پيام عاشورا بعد از هزار و سيصد و شصت و هشت سال هنوز  به گوش محرمانش مي رسد...
و نشد بنويسم که چه اندازه خرسندم که بُرد اين پيام تمام مرزهاي تاريخي و جغرافيايي را درنورديده و در دل تمام زمان ها و مکان ها ريشه دوانده...
و نشد بنويسم که چقدر مي بالم که هنوز هستند عزاداران راستيني که نام تو را و پيام تو را در سراسر جهان بلند آوازه کنند؛ هرچند تعدادشان کم باشد، (هم چون دينداران به هنگام رسيدن امتحان الهي)...
و نشد بنويسم که سوگوار شما نيستم، سوگوار خويشتنم. اشکم البته براي شما و خاندانتان مي ريزد، اما سيل اشکم و زارناله هايم براي دوني همت خويش سرازير مي شود...
و هراسانم از پاسخ راستين اين سؤال که اگر در زمان عاشورا مي زيستم، جزء کدام سپاه مي بودم؟ سپاه آزادگان يا سپاه مزدوران؟ يا از جماعتي که با تو عهد بستند و پيمان به اين عهد نيارستند؟
و اينک در عصر شادماني و روسپيدي ابليس سرباز کدام سپاهم؟ نکند در جنگ نابرابر ظالم و مظلوم بي طرف هستم و نظاره گر که چگونه سر از تن عدالت  جدا مي کنند و بر سر نيزه اش مي کنند؟ واي بر من...  
*
*
*
اينها همه حرفهاي من بود و همه ي حرفهاي من نبود...


 


» حميدرضا پورملاجمال
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
[19/12/1386- 12:40 ص] سلسله خاطرات پراکنده ي بي ربطي از من
[28/10/1386- 11:20 ع] اي اصل نميرندگي نسل نميران
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 0  بازديد
بازديدهاي ديروز: 5  بازديد
مجموع بازديدها: 1275  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الكترونيك ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» لينك دوستان من«
» لوگوي دوستان من«



» آرشيو يادداشت ها«
» اشتراك در خبرنامه«

نام:

ايميل: